داغ جانسوز من از خنده ی خونین پیداست
ای بسا خنده كه از گريه غم انگيزتر است

در سر بهعشق هوای دگرم نیست
غیر از گل یاد تو کس جز ی دور و برم نیست

 



 


و آمديم که عاشق شويم و در گذريم

كه راز زندگي و مرگ آدمي اين بود

من از طرز نگاه تو اميد مبهمي دارم
نگاهت را مگير از من که با آن عالمي دارم


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم


من غنچه ام که با نفس يک نسيم صبح

از لطف بي کران تو لب باز مي کنم

 


غصه نخور مسافر هميشه اينجوري نيست
هميشه كه عزيزم راهت به اين دوري نيست

 

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک دو دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار فرصت باقیست
تنها نشدی که درد تنها بکشی

 

ثبت نام عاشقان در دفتر ديوانگي است

حاصل اين عاشقي از جان و تن بيگانگي است

کامیارآزفنداک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:47  توسط کامیار آزفنداک |